|
|
|
|
|
*يک پسر خوب, امضاء گواهي نامه اش خشک نشده, به رانندگي خانمها گير نميدهد. *يه پسر خوب, کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد". *يه پسر خوب, بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره. *يه پسر خوب, عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش. *پسر خوب, پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون. *يه پسر خوب, روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته. *يه پسر خوب, سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه. *يه پسر خوب, وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده. *يه پسر خوب, هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا! *يه پسر خوب, وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه. *يک پسر خوب, زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند.
*يک پسر خوب, زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد. *يک پسر خوب, که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد. *يک پسر خوب, زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد. *يک پسر خوب, هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند. *يک پسر خوب, به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود. *يک پسر خوب, دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند. *يک پسر خوب, به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود. *يک پسر خوب, روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند. *يک پسر خوب, بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري *يک پسر خوب, 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند. *يک پسر خوب, اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد. *يک پسر خوب, با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند. *يک پسر خوب, به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد. *يک پسر خوب, همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند. *يک پسر خوب, در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد. *يک پسر خوب, سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سير از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد. *يک پسر خوب, تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد. *يک پسر خوب, در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند. *يک پسر خوب, براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد. *يک پسر خوب, از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند. *يک پسر خوب, همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد. *يک پسر خوب, هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد.
*يک پسر خوب, براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند. *يک پسر خوب, تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد. *يک پسر خوب, در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد. *يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند. *يک پسر خوب, هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد. *يک پسر خوب, تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند. يک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده . . . """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" این مطلب و یکی از دوستان گلم (کیارش) برام فرستاده حالا اون از کجاش درآورده من نمی دونم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط Aliz
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه همین الآن بفهمی فقط ۲۴ ساعت دیگه زنده ای! چیکار می کنی؟ (آخرین ۲۴ ساعت زندگیته)
¤ ¤ ¤ ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط Aliz
|
|
||
|
|
|
|
|
۱۳- هر بار که احساس افسردگی داشتی سعی کن یک نفر را شاد کنی.
این کار را بی هیچ چشمداشتی انجام بده و اجازه نده هیچ چیز مانع از آن شود. (لذت بردن از این حرکت خود عامل موثری است. )
۱۴- تمام جوراب های کهنه ات را بیرون بریز و به جای آنها جوراب های نو بخر. چرا باید هر چند سال مقدار زیادی هزینه کنیم و اتومبیل خود را با یک مدل بهتر عوض کنیم ولی یک جوراب ناقابل را سال ها پا کنیم. (اگه دور و ورت رو نگاه کنی از این قبیل چیزا زیاد پیدا می کنی. )
۱۵- دفعه ی بعد که عصبانی شدی, برای فرو نشاندن خشمت دست به کاری غیر مخرب بزن.
تعدادی توپ تنیس را شوت کن, وزنه بردار و یا مقداری دوندگی کن... از آن انرژی منفی در راهی مثبت که به نفع جسم و روحت است استفاده کن. (این طوری اگه از اون دسته آدم هایی باشی که نمی تونن عصبانی نشن لااقل یه ورزشکار شدی. )
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط Aliz
|
|
||
|
|
|
|
دیدم در آن کویر درختی را, محروم از نوازش یک سنگ رهگذر تنها نشسته ای, بی برگ و بار... زیر نفس های آفتاب در التهاب, در انتظار قطره ی باران, در آرزوی آب.
ابری رسید, چهر درخت از شعف شکفت. دلشاد گشت و گفت:
((ای ابر, ای بشارت باران! آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!))
غرید تیره ابر, برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت! چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر ای کاش, خاکستر وجود مرا با خویش, می برد باد, باد بیابانگرد.
ای داد, دیدم که گردباد حتی خاکستر وجود مرا, با خود نمی برد.
""""""""""""""""" حمید مصدق """""""""""""""""
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط Aliz
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا وقتی فکر میکنی کسی (روکه خیلی دوسش داری) خیلی دوست داره...تازه میفهمی که اصلا دوست نداره.
ولی وقتی که فکر میکنی کسی که (تو اصلا دوسش نداری) اصلا دوست نداره...تازه میفهمی که خیلی دوست داره؟
اتفاق دردناکیه... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط Aliz
|
|
||
|
|
|
|
|
اه...
دیگه خسته شدم از بس گوش به زنگ تلفن نشستم خب زنگ بزن دیگه !!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط Aliz
|
|
||
|
|
|
|
|
۱۰- در هفته تولد خود هر شب برنامه ی جدیدی را دنبال کن. (البته طوری برگذار کن که همه ساله بتونی اون و تکرار کنی) جشن این روز بزرگ را محدود به یک روز نکن. """""""""""""""" ۱۱-یک روز را صرف صحبت با پیرمردی غیر از افراد خانواده کن. (کسی رو پیدا کن که وقتی صورتش رو نگاه می کنی بهت آرامش بده) از او در باره ی بزرگ ترین تجربه ی زندگی اش سوال کن. """""""""""""""" ۱۲- فهرستی از ده خاطره ی مختلف و جالب که در زندگی تجربه کرده ای یادداشت کن و آنها را روی در یخچال آویزان کن.(سعی کن تا جایی که می تونی خاطره ی خوب و یا خنده داری باشه) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط Aliz
|
|
||
|
|
|
|
|
شب آنقدر زلال که می شد ستاره چید نه از فراز بام که از پای بوته ها """""""""""""""""" شب تار است شب بیمار است از غریو دریای وحشت زده بیدار است شب از سایه ها و غریو دریا سرشار است زیباتر شبی برای دوست داشتن با چشمان تو مرا به الماس ستاره نیازی نیست با آسمان بگو
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 2:58 قبل از ظهر توسط Aliz
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش می شد در غروب لحظه ها لحظه ی دیدار را تجدید کرد """""""""""""""" ای کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود و سپیده بیداری یگانه دریچه ی دیدار تو
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 2:58 قبل از ظهر توسط Aliz
|
|
||
|
|
|
|
|
۷- یک روز را چنان سپری کن که گویا آخرین روز زندگی ات است. ( البته هواست باشه که واقعا آخرین روز زندگیت نیست) ۸- زیر باران به یک راهپیمایی طولانی و لذتبخش بپرداز. با رغبت و میل عالی سعی کن که هوا را احساس کنی و چنان آن را استشمام کن که بی سا بقه باشد. ( خوب بعضی وقتها امکانش نیست مخصوصا تو تهران ) ۹- در حالی که از نردبان ترقی بالا میروی آگاهانه دست دیگران را نیز به دنبال خود بگیر و بالا ببر. موفقیت هنگامی که با دیگران قسمتش کنی شیرین تر و با معنی تر می شود. ( گفتم شیرینی یاد کیک تولد افتادم که واقعا تنهایی خوردنش اصلا لذت نداره )
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط Aliz
|
|
||